یه نستالژی عمیق
کاش ...
این نیز بگذرد
فضا خیلی سنگین شده نفس کشیدن سخت شده (سیاسی نیست ها حسیه) مسه قدیما نیست یه روزائی اینکه برم دانشگاه و دوستا رو ببینم گذشت و همه ی رفقا رفتن از اون به بعد دانشگاه رفتن شد عذاب هر چی میدیدی سیخما بودن نه آشنا یی نه همراهی
با احسان و ممد جل و امین مج و علی محمودی و فرید و حسین اح و حسین علوو... و خودم میتی تو راهرو
چقدر این لحظات دوره تو ذهنم
تازه الان که بعد از یه سال دوری میرم دانشگاه میبینم استاد هامون هم تغییر کردن
صفایی داشت کلاس های رضایی پزند همش من تخته پاک میکردم باید تخته پاک کن رو میشستم آبشو میچلوندم
کلاس دکتر گرامی رو بگو که ۲ ساعت تمام سره کلاس بودیم دهنمون سرویس میشد
دکتر مویدیان که کلاسش کر کره خنده بود عاشقه لهجه مشهدی زیبایی بودم که صحبت میکرد
...
همشون گذشت خیلی زود مسه باد تموم شد
