دلتنگی های پس از کنکور یه کنکوری
چه حسه خوبی داشتم وقتی اومدم بیرون مسه این بود که سبک شده بودم به قول اِشمل قبلش 2 تن وزن داشتم ولی وقتی اومدم بیرون 2 کیلو بودم اومدم بیرون اینقدر داد زدم که گلوم گرفت داشتم مترکیدم
کنکور رو میگم فارق از هر نتیجه ای که به دست بیاد دارم میگم دیگه الان برام مهم نیست چی میشه فقط همینو میدونم که تا جایی که زورم رسید خوندم بعد از 5 ماه استرس ، کم خوابی و شب برنامه ریزی واسه فردا امشب خوابیدم که صبح زود و سره ساعت پا نشم خوابیدمو گوشیمو واسه صبح کوک نکردم
اه لعنت به این زنگ بیدار باش که هر چی هم آهنگه آروم میزاری واسش بازم صبح مثه پتک میزد تو سرت که پاشو معادلات بخون پاشو تحلیل بخون پاشو دررررررررررس بخون
صبح که پا میشدم صبوحنه خورده نخورده تا ظهر ناهار خورده نخورده بخواب عصر تا بوق سگ بشین بخون اینو نمیگم که از درس بدم میاد نه از اینش بدم میومد که شده بود واسم روزمرگی
ولی یه حسن داشت این مدت سرشار از انگیزه بودم باورت میشه الان یه کمبود حس میکنم از اینکه درس نمی خونم عذاب وجدان گرفتم
آره کنکور رو هم دادم همیشه میگفتم به خودم که " این نیز بگذرد" دیدی که چه زود گذشت
وای نمیدونم الان چه کار کنم
یه حس نستالجی دارم از این که تموم شده مسخره است نه؟
همه زندگی همینه یه چیزو آرزو میکنی ولی وقتی به دستش میاری دیگه ارزششو واسط نداره با خودت میگی مسه قبل بود بهتر بود
وای ی ی ی
تمام بدون نقطه