تبليغاتX
Life is a equation

Life is a equation

اینجا هیچی نیست جز حرفای دل یه آدم کوچیک

تغییرات بنیادین

در جهت تغییران بنیادین آغاز شده در این وبلاگ پس از تغییر ناگهنی در قالب که خود نشانه ای بر به وجود آمدن رشعه هایی از خوش بینی و مثبت نگری نسبت به دنیای پیرامونی خود و غالب شدن سفیدی ها بر سیا هی های وجود

در حرکتی ستودنی و قابل تقدیر اقدام به اضافه نمودن تعدادی چند پیوند به وبلاگ خود نموده تا پلی باشد در جهت ارتقائ سطح همکاری های فی مابین دول دیگر وبلاگها اعم از جمعت نسوان محترمه و جماعت رجل گرام

از دیگر دوستان وبلاگی درخواست دارم تا با افزایش سطح همکاری های اقتصادی به این وبلاگ جهان سومی کمک کرده تا گام های ترقی را برداشته و قدم در راه پیشرفت نهد و این میسر نخواهد جز به عزم دوستان انجانب با کمال تضرع و نیاز دست خود را دراز کرده تا باشد کسی را کمک دهنده به این بنده ی حقیر تا روزی شاید به سطح تبادلات اقتصادی وبلاگهایی همچون وبلاگ دوست و همسایه امین برسیم

به امید پیشرفت

میتی

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 23:13  توسط میتی  | 

زیر تیغ

چند صباحی هست که سریال زیر تیغ رو داره می زاره نمیدونم دنبالش میکنید یا این تنها یه نظر شخصیه در باره یه سریالیه که من دوسش دارم قصدم اصلا بررسی نکات تکنیکی سریال نیست بلکه حس درونی خودم رو از کلیت داستان میخوم بیان کنم

وقتی تبلیغ سریال رو دیدم و بازیگراش رو میدونستم که سریاله خوبی خواهد بود ولی وقتی تیترپشو دیدم خیلی حال کردم و وقتی دیدم زده آهنگساز: حسین علیزاده دوباره حال کردم

ولی این یکی فرق میکرد هر قسمت که جلو می رفت من بیشتر باهاش درگیر میشدم صحنه مردن اوس جعفر عجیب بود بد جوری حالم گرفته شد بیشتر احساس همزاد پنداری با اوس محمود میکردم انگار خودم این کار رو کرده بودم و احساس گناه میکردم دائم تو شیشو بش بودم که چه کا ر کنم

البته بعضی ها میگن کهه خیلی اعصاب مردم رو تحت تاثیر قرار داده و باعث عصبی شدن بیننده میشه این هم به نظره من به این دلیله که فیلمنامه قدرتمنده و در واقع بیننده شخصیته خودشو تو یه چالشه بزرگ حس میکنه و این عذابش میده که چه جوری میتونه این کار رو انجام بده و این بننده رو عصبی میکنه چون ظرفیته دیدن شخصیته واقعیه خودشو رو تو شرایطه بحرانی نداره یه حسه همزاد پنداری شدید بین شخصیت های اصلیه داستان و بیننده پیش میاد که خودش رو به چالش می کشه و این خیلی سخته انسان خودش رو قاتل بینه یا بقیه ی شخصیت ها و در واقع در یک آن آدم شیطان درون خودش رو میتونه ببینه و عواقبه از کنترل خارج شدنش رو این چند وقته خیلی با خودم کلنجار میرم که میشه در یه لحظه این اتفاق واسه همه بیفته

اگه قسمتای اول یادتون باشه و صحنه های التما زن خسرو به زن اوس محمود متناظرش رو بین اون و زن اوس جعفر تو قسمتای اخیر دیدیم با هم

به نظره من تو این چند قسمت که نشون داده شده قسمتی که اوس محمود خودشو معرفی کرد و تقابل دو خانوده قویترین و یا حسی ترین قسمته سریال بود واقعا من به شخصه قلبم به تپش افتاده بود پدر همه رو در آورد انگار همه زیر تیغ هستیم وراهی جز دنبال کردن تفکرات نویسنده نداریم اگرچه من آخره داستان رو میدونم ولی دیدن این صحنه ها انگار خوده درونه من رو به من داره نشون میده و این از یه جهت واسه من جذابه

آره همه زیرتیغ هستیم یادمون باشه که از کوره در رفتن در یه لحظه چه ها که نمی کنه

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 بهمن1385ساعت 18:41  توسط میتی  | 

بی نام

از کجا شروع شد

 

واسه عزیزای دلم بگم که خودم هم نمیدونم از کوجا شروع شد

فقط شروع شد هی جلو رفت منم کشید دنباله خودش، الان هم من خودمو سپردم به خودش ببینم به کجا می برد  این روحه سر گشته را(زیاد به این جمل ی آخری توجه نکن) فقط خدا کنه به ترکستان نبره

با هیچ هدفه قبلی و پیش زمینه ی فکری دارم اینا رو بلغور میکنم فقط به خاطر اینکه دلم میخاس یه چیزی بنویسم یه نیازه ساده بود و همین

از سره شبی یه چیزی تو گوشم ونگ ونگ میکرد که بنویسم منم هی به مغزم فشار آوردم بیبنم چی میشه آخه داستان داره بعضی وقتا(هر 100 سال یه بار) مخ من میگوزه که تهش بازم بعضی وقتا شاید از توش یه چیزایی در بیاد ولی امشب از اون شبا نبود(طبق قانون احتمالات هم احتمال معقول این بود) ولی فرض محال که محال نیست شاید شد

همه یه روز به این نیاز مرسن که باید بنویسن و اون روزه خوبی خاهد بود اگر بفهمی

قبلش بگم من با این جمله ی "فرض محال محال نیست" خیلی حال میکنم و به قول بعضی ها فلسفه ها پشتش خابیده (خدا میدونه) و قول خودم لایه های درونیش زیاده کانهو پیاز که هر چی لایه هاشو بکنی باز یکی دیگه هس  تا اخرش که میری ببینی تهش چی داره هی آدم انگیز میشه بدونه اون آخرش چیه ولی تهش میفهمی که پشته این همه لایه ها هیچی نبوده و همه چیز همون لایه ها بوده که با بی توجهی تمام کندیمشون و انداختمیشون بیرون(حالا نمی خاد بری دباله لایه هاش دیگه پلاسیده شدن دیگه دد نمیخوره) کاری که نباید شده دیگه

ما همیشه دنباله هدف بودم بدون توجه به مسیر و احترام به اون فکر کنم یه مثال دیگه شیر فهمتون(این مودبانه ترین کلمه بود به جان خودم) میکنه وقتی داری سفر میکنی کی شده از مسیره سفرت لذت ببری فقط مقصد مهم بوده جان من جوره دیگه بوده! کی شده واسه مسیر ارزش قائل بشیم و اینو درک کنیم که اگه مسیر نباشه به مقصد نمی رسیم پس مسیر جزوی لا ینفک از مسیره

اوه اوه هواسم نبود مسه اینکه یه چیز ایی شد دیدی باز امشب مخم گوزید و شاید ازش چیزی در اومده باشه

گفتم که فرض محال محال نیست

حالا فهمیدی از کجا شروع شد( یا نه باز واست مثال بزنم) و به اینجا فعلا ختم میشه چون سرم به شدت تمامه داره درد میکنه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 23:17  توسط میتی  | 

سالی که نکوست از بهارش پیداست

محرمی دیگر اومد

ولی امسال با پار سال فرق میکنه بوی محرم میاد فراوون

بوی معنویت از سر صبح تاسوعا موج میزد

سر صبح با صدای زنگ ایفون* بیدار شدم رفتم دمه ایفون دیدم داییمه

خیلی وقت بود نیدیه بودمش خوشحال شده بودم

اومد بالا در و براش باز کردم وای نمدونی وقتی دیدمش چقدر حال کردم اونوقت بود که فهمیدم امسال با پارسال فرق میکنه بوی عطرش تمامه خونه رو گرفته بود دادشم از تو اتاقش اومد بیرون اونم از بوی عطرش بیدار شده بود

خیلی لحظه ی خوبی بود

از داییم گرفتمش خیلی اروم بردمش

حرارتش داشت دستمو میسوزوند

ولی نه با گرماش گرم میشدم

رفتم از تو کابینت یه قابلمه برداشتم اروم معنویات رو توش خالی کردم

و بعد با همه نشستیم خوردیم

گفتم که امسال بوی معنویت همه جا موج میزن

 


به قول امین پی نوشت: منظور از معنویت همون شله است که بر همه محسنات ان اشکار است

*ایفونمون تصویریه(همین جوری محض دادن اطلاعات بود

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 22:7  توسط میتی  | 

ساموولیکم

باز امشب جو گرفتم سری به وبلاگم زدم

میدونم کسی به این دور افتاده ی مهجور سری نمیزنه مگر خودم و اون امین که گهگاهی میاد یه خبری میگری

همین هم غنیمته خدا رو شکر

خداییش کم اوردم چیزی نمیتونم بنویسم آخه شب امتحان میاد اینترنت البته من میام

there something in my mind how i can say it

how can i say in what i feel in my heart

there is nothing but that is everything it is another paradox

when we break the circle when we break the rules when we feel freedom? when

when the time to fly

i've many question who can answer me

دیدی باز جو گرفتم زدم جاده خاکی

نمیدونم چه اصراریه باید حتما اینجوری بنویسم با این همه غلط غلوط*


به قول امین

پی نوشت:به بزرگی خودتون ببخشید

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 21:50  توسط میتی  |