تبليغاتX
Life is a equation

Life is a equation

اینجا هیچی نیست جز حرفای دل یه آدم کوچیک

و گفتم خداحافظ

روزه خوبی بود بعد از اینکه باهاش حرف زدم آروم شده بودم ولی یه چیزی اذیتم میکرد یه چیزی می خواست بکه ولی نگفت معلوم بود یه چیزی تو دلشه ولی انگار دلش نمی یومد بهم بگه چند بار ازش پرسیدم ؟

ولی چیزی نگفت.

اون روز قبل از اینکه تماس بگیره خیلی حالم گرفته بود انگار تمام غمهای دنیا تو دلم ریخته بود .همیشه وقتی صداشو میشنیدم اروم میشدم ولی ایندفه یه حس جدید تو صداش بود با اینکه آرومم میکرد ولی برام نا آشنا بود وهمین ته دلمو لرزوند بهش فکر نکردم .نمیخواستم خرابش کنم دوست داشتم فقط صداشو بشنوم شاید میدونستم چی میخواد بگه ولی نمیخواستم اون لحظه رو خراب کنم.با انکه یه چیزیایی فهمیده بودم ولی این دفه هم اروم شدم مثه همیشه،ولی کاش این دفه آخر نبود

آخه من بهش عادت کرده بودم شبا با صداش خوابم میبرد صبحا با صداش بلند میشدم گوشه ی خالی زندگیمو داشت پر میکرد ولی اینو نمی دونست !

بعد از اینکه مثه همیشه با هم حرف زدیم قطع کرد ولی هنوز نگفته بود تو دلش چیه گفتمبگو چی میخواستی بگی –گفت نمیخوام ناراحتت کنم  قطع کرد

بعد یه ربع دوباره زنگ زد وگفت:

(واسه چی آخه این کار و کرد بد جوری تو پرم خورد .میدونستم که تصمیم خودش رو گرفته بود خواستم ازش بخوام که ... ولی بی فایده بود منم چاره ای نداشتم جز اینکه قبول کنم ول این حق من نبود)

گفت چیزی رو که که مخواست بگه!

گفت چیزی رو که نباید میگفت!

کرد کاری رو که نباید میکرد!

شکست چیزی رو که نباید می شکست!

خوورد کرد چیزی رو که نباید خوورد میکرد!

گفت و فقط گفت...

گفت هیچی نگم وفقط گوش کنم

گوش کردم و هیچی نگفتم

وباز گوش کرم و هیچی نگفتم...

گفت

گفت که ببخشمش

نه     دیگه اینجا رو نتونستم

در اوج احساسی که بهش داشتم گذاشت رفت این انصاف نبود منی که تمام احساسم و نثارش کرده بودم!

التماس کرد که ببخشمش

هیچی نگفتم

و هیچی نگفتم

و باز هیچی نگفتم

و گفتم خداحافظ....................  .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 خرداد1385ساعت 23:6  توسط میتی  |